خاطرات من از یک شغل به سبک همشهری داستان

از دوران راهنمایی علاقه به کتاب خواندن داشتم ولی اغلب دسترسی به کتابخانه نداشتم . گاهی به پدرم سفارش می کردم که از کتابخانه ی اداره شان برایم کتاب بگیرد و او هم بر اساس سلیقه ی خود ! اغلب برایم کتابهای تاریخی می آورد . از همان موقع ها همیشه آرزو داشتم در یک کتابخانه کار کنم تا اینکه در دوران دانشجویی این موقعیت فراهم شد و من با دانشجو بودنم در کتابخانه ی دانشکده مان به صورت پاره وقت مشغول به کار شدم .

*

من با این نیت در کتابخانه مشغول کار شدم که دسترسی ام به کتاب ها بیشتر می شود و می توانم لااقل هفته ای یک کتاب بخوانم اما دریغ از وجود حتا یک ذره وقت !

 

**

کتابخانه سالن بزرگی در طبقه ی پنجم دانشکده است ، درست روبروی سالن همایش ها که ما بهش می گفتیم آمفی تئاتر گو اینکه طی چهار سال تحصیل فقط یکبار یک تئاتر دانشجویی در آن روی سن رفت ! دو سوم فضای
بزرگ کتابخانه به سالن مطالعه ی خانوم ها و آقایان اختصاص داشت و یک سوم باقی مانده به قفسه های تو در توی کتاب ها که این دو با یک میز جدا میشد . ساعت های بین دو کلاس ناگهان پشت میز پر میشد از ده ها دانشجویی که هر کدام دستشان را به طرف ما دراز کرده بودند و یا می خواستند کتابی را که از توی کشوهای کوچک شماره و اسمش را نوشته بودند برایشان پیدا کنیم یا کتاب و یا کتابهایی دستشان بود و می خواستند
پسشان بگیریم و کارت عضویت شان را پس بدهیم . آنها که می رفتند کتابخانه ناگهان ساکت می شد و ما باید کتابهایی را که پس آوردند بر اساس شماره و کدشان سرجایشانبگذاریم.

**

قفسه های کتابها  مشرف به پنجره های اطراف سالن بود و اغلب هنگام
گذاشتن یا برداشتن کتابها نگاهی هم به بیرون و خانه های اطراف می انداختیم . گاهی اهالی از پشت پنجره و یا از روی بالکن های کوچک خانه هایشان برایمان دستی تکان می دادند . اگر خانم بودند ما هم گاهی دست های سیاه و کثیف مان را بالا می آوردیم که یعنی دیدمت ! بعد ها یادگرفتم از دستکش استفاده کنم . آخر روز سیاهی و چرک دستکشی که اول صبح سفید و تمیز بود دیدنی بود.

 

**

رئیس کتابخانه دختر جوانی است که با وجود کم سن بودنش همه تقریبا ازش حساب می بریم . رئیس من و چند دختر دانشجو را که تازه آمده ایم به کتابخانه وادارمان می کند که ساعت های کم تردد بین قفسه های کتابخانه بگردیم تا جای کتاب ها را بر اساس موضوعاتشان پیدا کنیم . من به این کار
علاقه دارم . در مدت کوتاهی جای اغلب کتاب ها به خصوص بخش ادبیات را از حفظ شده بودم . بین ساعات کلاسها دست ها که دراز میشد به این سوی میز اغلب چند تا عنوان کتاب را می بردم و بعد از مدتی با چند کتاب در دست برمی گشتم و هر کدام را به درخواست کننده اش می دادم . بعضی ازم می خواستند که مدت برگشت کتاب را بیشتر بزنم . گاهی این کار را می کردم .

**

 کاغذ باطله هایی که یک طرفشان هنوز سفید بود را در اندازه ی مربع های کوچک قیچی می کردم و روی میز کشوهای کوچک انتخاب کتاب میگذاشتم تا دانشجوها عنوان و شماره ی کتاب ها را گوشه جزوه هاو یا کف دستشان
ننویسند . اگر برای دیدن شماره ی  کتاب مورد نظرشان حتا جزوه هایشان را می توانستیم بگیریم کف دستشان را که دیگر نمیشد !

**

 

تابستان که میشد همه خواستار امانت بردن رمان می شدند . اغلب رمانهای عامه پسند می خواستند که کتابخانه ی ما نداشت .
من سعی می کردم نا امیدشان نکنم و پیشنهاد چندین رمان لااقل بهتر از آنچه آنها می خواستند را می کردم . بزرگ علوی و احمدمحمود و اسماعیل فصیح مسلما بهتر از دانیل استیل هستند !

با چند نفر از همین راه دوست شده بودم و گاهی از کتابهای شخصی خودم بهشان می دادم . صدسال تنهایی مارکز هر چند تا که داشتیم تقریبا همیشه امانت های طولانی مدت بود . صدسال تنهایی خودم را بارها امانت دادم.

**

کتاب روی میز کتابخانه بیکار نمی ماند ! از آنجایی که همزمان مشغول تحصیل بودم همیشه چند کتاب درسی همراهم بود . یکبار کتاب " مثنوی معنوی " خودم را از آنجایی که سنگین بود و داخل کیفم جا نمیشد روی میز کار کتابخانه گذاشتم . بعد از ساعتی دیدم نیست . پیگیر شدم دیدم ظرف چند دقیقه به خیال اینکه از کتابهای کتابخانه است مهر و موم و برچسب زده شده بود ! از آنروز تا به حال همیشه اسمم را اول کتابهایم می نویسم.

**

گاهی دانشجویی می آمد و درخواست می کرد تا بیاید داخل و از نزدیک قفسه های کتابخانه را ببیند . اینطور موارد را ارجاع می دادیم به خانم رئیس . گاهی به دانشجوهای فوق لیسانس اجازه می داد و بعد به ما اشاره ای می کرد که یعنی مواظبش باشید !

**

قسمت کوچکی از کتابخانه بخش مرجع بود . چند ردیف کتاب های مرجع بسیار قطور از فرهنگ لغت دهخدا گرفته تا تفسیر های چندین جلدی قرآن . این بخش از کسالت آورترین قسمت های کار برای من بود . البته بقیه دوست
داشتند . چون باید یکی دوساعتی را همینطور بیکار روی صندلی می نشستند و بقیه را نگاه می کردند یا بهتر بگویم می پاییدند . این کار که به من می افتاد با یکی دیگر از همکارها تاختش می زدم !

**

برای عضویت در کتابخانه دانشجوها باید یک فرم را شامل اسم و آدرس و سن و شغل وتلفن و... پر می کردند تا بعد از چند روز کارت عضویت برایشان صادر می شد . این بود که به رزومه ی اغلب دانشجوها دسترسی داشتیم . گاهی دانشجویی که ما را میشناخت ( اغلب دختر ) می آمد و با اصرار اسم و آدرس و تلفن دانشجوی دیگری را می پرسید .

**

در بین پرونده ها یک بار پرونده ی خانم بهاره رهنما را دیدم که گویا روزگاری درآن دانشکده تحصیل می کرده . همیشه منتظر بودم تا شاید یک روز برای تصفیه حساب از کتابخانه دانشگاه از در کتابخانه بیاید داخل و من ببینمش ! هرگز نیامد .

**

دانشجوهای فوق لیسانس که پایان نامه شان را دفاع می کردند  موظف بودند یک نسخه از پایان نامه شان را به کتابخانه اهدا کنند برای استفاده کردن دانشجوهای بعدی .این یکی از قسمت های خوب کارمان بود . چون اغلب با یک جعبه شیرینی و یا بستنی یک جلد از پایان نامه شان را می دادند . اگر هم یادشان نبود ما یادآوری می کردیم .

**

از سال دوم کارکردنم در کتابخانه طی نشست هایی قرار شد همه ی کتاب های کتابخانه با اسم و مشخصات کامل داخل جلد کتاب ها و شماره ی رده بندی شان وارد رایانه شود تا دانشجو ها برای پیدا کردن یک عنوان دیگر مجبور به گشتن این همه فیش نباشند و تنها با یک جسجوی ساده در رایانه ای که بعد ها به همین منظور وسط سالن قرار گرفت کتاب مورد نظر و مبحث هایش را پیدا کنند . این کار تمام تابستان که تعداد دانشجوها خیلی کمتر بودند ما را به خود مشغول کرد . نوشتن اطلاعات تک تک کتاب ها داخل رایانه و بعد برچسب گرفتن از همه شان و چسباندن برچسب ها روی کتاب ها کار زیادی را برد .

**

بهترین قسمت کار برای من مربوط به ایام نمایشگاه میشد که خانوم رئیس تمام روزهای نمایشگاه را از صبح همراه یکی دو نفر به نمایشگاه کتاب می رفت و تعداد زیادی کتاب می خرید . حالا یا کتاب هایی که در اثر مرور زمان کهنه شده بودند و یا کتاب های تازه چاپ شده را . من همیشه برای هماهنگی و جابجایی کتابهای جدید داوطلب میشدم و از دیدن و نصفه و نیمه خواندن قسمتی از کتاب های جدید لذت می بردم.

**

یکی از دوست هام به نان فرشته یک روز آمد کتابخانه و گفت : من خیلی وقت ها برای امانت گرفتن کتاب " مرشد و مارگریتا " می آیم و هر بار می گویند : امانت داده شده ، درسته ؟ گاهی وقتی همکاری از ما کتابی را پیدا نمی کرد با گفتن یک " امانت رفته " خودش را راحت می کرد ! ازش خواستم یک دقیقه صبر کنه و یک راست رفتم سر وقت " مرشد و مارگریتا " و برایش آوردم . از همان روز اول کار در کتابخانه دیده بودمش و منتظر فرصتی بودم که بخوانمش . فرشته خوشحال کتاب را امانت برد و رفت و فردای آن روز یک عروسک کوچک کار دست خودش را بهم هدیه داد . حتا الآن هم این عروسک روی میز آرایشم جا خوش کرده . هر چند هنوز هم بعد از سالها " مرشد و مارگریتا " را وقت نکرده ام بخوانم !

/ 16 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو.ع

چقدر قشنگ بود این نوشته ات الی جان. من عاشق کتابخانه و سکوت دلنشین اش هستم.توی خانه جدیدمان هم یک کتابخانه درست کردیم که اندازه یکی از دیوار های اتاق است!و عاشق تک تک کتابهایی هستم که در آن چیده ام .پایان نامه ام که تمام شود دوباره به مطالعه آزاد خواهم پرداخت هرچند الان هم گاه گریزی می زنم!وقتی توی پست هایت کتاب ها را معرفی می کنی خیلی حسرت می خورم!

امیر

سلام من هم مثل شما دیپلم ریاضی بودم ولی رفتم رشته فنی الان از انتخابم راضی نیستم خیلی از روزها فکر میکنم کاش ادبیات می خواندم یا تاریخ یا سینما کتابهای مربوط به رشته خودم را تقریبا" دور انداختم ودر کتابخانه ام کتابهای مربوط به ادبیات و تاریخ و ... وجود دارد الان به آشنایان و دوستان جوان پیشنهاد میکنم رشته ای که دوست دارند و در آن استعداد دارند در دانشگاه انتخاب کنند ببخشید مصدع اوقات شدم. وبلاگ خوبی دارید من تقریبا" هر روز به وبلاگتون سر میزنم راستی الان هم دارم کتاب " وقتی نیچه گریست رو میخونم" شما خوندینش؟

ميله بدون پرچم

سلام خوب بود و مي توانست در همشهري داستان چاپ شود...منم اون قسمت را وقتي كه اين نشريه را مي خواندم دوست داشتم. يكيش خيلي به دلم نشست و توي ذهنم مانده: طرف فروشنده لوازم آرايش بود توي قرچك ورامين فكر كنم! خيلي عالي بود. .... من طرح كادم را به نوعي در كتابخانه دانشكده ادبيات سپري كردم و چه روزهاي خوبي بود [رویا]

آرزو.ع

آره فکر خوبیه.فعلا اسمش "اتاق وسطیه" است[لبخند] یکی از این وسوسه گر ها جنابعالی هستید با این کتابهایی که معرفی می کنید و یه اشانتیونش رو برامون می گذارید و دل ما رو آب میکنید! چقدر دوست داشتم همزمان با وبلاگ تو این کتابها را بخوانم.افسوس که من همیشه سرم شلوغ است و یک عالمه کار های عقب افتاده دارم!

مارال

خیلی جالب بود. اگر برای همشهری داستان می فرستادید، حتما چاپ می شد. اون بخش بهاره رهنما هم جالب بود.

ميله بدون پرچم

سلام مجدد اتفاقن من شخم زدم كتابخانه را [نیشخند] چون من نبايست لاي دست و پا قرار مي گرفتم! مي رفتم توي مخزن كه زيرزمين دانشكده بود و اونجا در سكوت صفا مي كردم

فرمولساز

بخش جالبیه. بامزه ترین بخش خاطرات من مربوط به کارم بوده! مخصوصا مصاحبه های کاریم!

مهدی(ک)

سلام. نوشته ساده و روان و راستين شما رو خوندم ، تغيير رشته، دستهاي سياهتون،خانم رئيس، مرشد و مارگريتا و خانم جوان تنها بين قفسه هاي كتاب...چيزهاي كه يادم نمي ره. يك چيزي هست كه شما وقتي ميخوايد بنويسين خيلي خوب ظاهر ميشين، برام جالبه.

مجتبی

خوب بود. کار کردن توی کتابخونه یا کتابفروشی خیلی جذاب میتونه باشه. منم خیلی دوست دارم توی یک کتابفروشی کار کنم؛ گرچه تا حالا نشده. خیلی خوبه که شما این تجربه رو داشتین.

افسانه

چه جالب و موشكافانه نوشته بودي... مرشد و مارگاريتا رو هم بخون حيفه!‌ البته من فانتزي هاشو زياد دوست نداشتم ولي حيفه نخونده باشيش