خشم و هیاهو

قوز خفیفی داشت ، می گفت به خاطر چند سال کار کردنش در کارخانه ی نخ ریسی بوده ، عکس سیاه و سفیدی گفته هاش رو ثابت می کرد ، در آن عکس پدرمان با لباس فرم یکسره ی کارگری در یک کارخانه ی عظیم روی دستگاهی دولا شده بود و سخت مشغول کار بود ، پدر مجبور شده بود به خاطر کار دبیرستان روزانه را رها کند و شبانه درس بخواند و دیپلمش را از مدرسه ی شبانه بگیرد . دیپلم که گرفت رفت سربازی و بعد جذب اداره ی دادگستری شد و شد کارمندی متشخص و مودب و کاربلد با همان قوز خفیف . ما دخترها امروز همه اش می گوییم کاش بابا کمتر کار می کرد و بیشتر خوش می گذراند ، بیشتر سفر می رفت ، بیشتر کارها و برنامه ها و سفرهایش را گذاشته بود برای بعد از بازنشستگی که البته مرگ زرنگ تر و سریعتر از بازنشستگی اقدام کرد ! او سال های زیادی در اداره ی دادگستری داد گستراند ، مدتی هم حقوق خواند تا به وکالت برسد ولی امتحان دادن و درس خواندن با روحیه اش سازگار نبود ، هر چند به خاطر سال ها بودن در آن محیط بسیار به امور حقوقی وارد بود و  ما عادت کرده بودیم که هر از گاهی دوست و آشنا و فامیل و یا حتا غریبه هایی مدام با منزلمان تماس می گرفتند و بابا بی هیچ چشمداشتی بهشان مشاوره ی حقوقی می داد . طنز تلخ روزگار اینجاست که بعد از فوتش ما دقیقا در یک منجلاب حقوقی مزخرف اما قانونمند فرو رفته ایم بی هیچ کمک و مشاوره ی حقوقی و حتا عاطفی ای ! ( که شرحش پیشتر در پست های قبلی رفت )  . نمی دانم این روزها ما مدام می گوییم که ای کاش کمتر مهربان می بود ، ای کاش کمتر به ما مهربانی و آرامش یاد می داد ، ای کاش کمتر به خواهر و برادرهاش اعتماد می کرد تا ما امروز اینطور گرفتار مساله ای حقوقی و مالی نمی شدیم . طی این سال ها ما خواهر ها کم کم از پوسته ی اولیه ی مان در آمده ایم ، پوسته ی نرم و مهربان و دید مثبت نسبت به بقیه که پدرمان بهمان یاد داده بود ، این روزها با عموها و عمه ها دعوا داریم ، داد و بیداد داریم ، جر و بحث می کنیم ، اوایل مذاکرات آرام و منطقی پیش می رفت ولی حالا دیگر نه . دیگر به هیچ کس ظن مثبت نداریم ، غیر از خودمان چند نفر به کسی اعتماد نداریم ، از بس دیدیم که پدرمان سال ها به همه ظن خوب داشت و این همه دیدگاه و اعمال مهربانانه اش همه هیچ شد ، دود شد ، از یاد حتا خواهر و برادرهاش رفت ...

این روزها خونخواه شده ایم !

 

/ 10 نظر / 27 بازدید
ميله بدون پرچم

سلام واقعن چه آسون همديگرو به خونخواهي وادار مي كنيم... شديم جامعه اي خونخواه

مامان مترجم

عزیزم..امیدوار بودم حداقل مشکل شما حل بشه... عیبی نداره گلم تو این دنیا فقط خوبی و مهربونی می مونه... مامان من هم از مهربونی‌ها و اعتماد بیش از اندازه پدرم دلخوره ولی من مدام باهاش صحبت می کنم و بهش یادآوری می کنم این بابای ما بود که کار درست رو انجام داد وگر نه با عموهای حریص و خدانشناسمون چه فرقی داشت؟ من هم طوری زندگی می کنم که انگار اصلا عمویی ندارم... مثل تف سربالا می مونن حتی نمی تونم بگم گور پدرشون:( خدا ازشون نگذره...من بیشتر به خاطر مامانم ناراحتم که غصه‌ها دارن پیرش می کنن.... دقیقا این اتفاقات مثل طعنه روزگار می مونه... الی جان با اجازت چند وقته می خونمت و می خوام لینکت کنم.[گل]

سعدی

بذار یه اعترافی بکنم. این که میگی پدر اینقدر خوب و مهربون بود بیشتر برام عجیبه و غیر معمول به نظر می آد تا رفتار و خوی خواهر و برادراش. حسن ظن نابود شد و رفت الی. موندیم با این فضای ذهنی و عینی مسموم. حتا حرف زدن دربارش آدمو سنگین می کنه.

نیره

کاش زودتر این ماجراها تموم بشه.

ياسمن

خيلي متاسفم از اين اتفاق اميدوارم زودتر حل بشه

ياسمن

مثل اينكه من موفق شدم بعد از مدتها تو برشين بلاك بيام بزارم

افسانه

راستش هر جا حرف پول به ميون مي ياد انسانيت از ياد انسانها مي ره... هيچ اشكالي نداره كه دعوا و مرافعه پيش اومده ... عمو و عمه اي كه سر پولي كه هيچ زحمتي براش نكشيده و هيچ انسانيت و انصافي اين پول رو براي اونها روا نمي دونه و فقط به خاطر اين شكاف عميق قانوني اون رو حق خودشون مي دونن همون بهتر كه باهاشو بد رفتار بشه... يه وقت هايي بايد هزينه هايي رو پرداخت كرد براي كسب شناخت از آدم هايي كه فكر مي كنيم خيلي انسان هستن ولي اين طور نيست! من كه مي گم مي ارزه... شايد اگر اين مسائل مالي نبود هيچ وقت هيچ وقت عمه ها و عموها و احتمالا زن عموها و شوهر عمه هاتو نمي شناختي!!! اين طور نيست؟؟

فرمول ساز

سلام الی جان میتونم درک کنم چقدر سخته که آدم به خودی ها هم بی اعتماد بشه انگار حصار امنش مدام کوچکتر میشه. خیلی ناراحت شدم شنیدم مشکل حقوقی دارید. امیدوارم مشاور حقوقی قابل اعتمادی بتونید پیدا کنید در مورد مشکلات خانوادگی نمی دونم کاری از من برمیاد یا نه ولی خوشحال میشم اگه بتونم کمکی کنم.

مهدی(ک)

پدرجان در دلٍ تنگت چه ابری بود که من چندان که می گریم هنوزش هیچ پایان نیست.

راحله

این جریان شما من را خیلی نارا حت میکنه و بیشتر نګران مامانتونم.امیدوارم مادرتون تحمل این مسایل را داشته باشه.دعا میکنم انشالا ختم به خیر بشه و شما به حقتون برسید