یک خاطره ی چهارشنبه سوری ای !

چهارشنبه سوری دو سال پیش بود ، تعطیلات نوروزی مدرسه ها پیش پیش شروع شده بود و خورشید کم کم با صدای ترق و توروق و شروع آتش بازی ها پایین رفته بود ، پسرک مظلوم و بی صدا در اتاقش نشسته بود و داشت انواع و اقسام فیلم ها و کارتون های هیجان انگیزی را که سالی یک باربرای نگه داشتن ملت غیور در خانه از تلویزیون خودمان پخش می شد را نگاه می کرد ، شوهر جان با چند تا وسیله ی
ترق و توروق سبک ! آمد خانه و خودم به پسرک اصرار کردم که : پاشو یه دقیقه بریم پشت بام ! چیه همش نشستی پای تلویزیون ، بریم بالا یه ذره ترق و توروق کنیم ! و هرسه راهی پشت بام شدیم ... یکی دو تا را روشن کردیم و فیش فیشی و هیجانی و ... ناگهان همینطور که دست پسرک یکی از این ماسماسک ها بود بادی اسفندی وزید ، باوجودیکه پسرک من عینکی ست ولی در اثر وزش باد چیزی توی چشمش رفت . اولش یک کم سوخت و اشک چشمش آمد و ظاهرا برطرف شد ولی وقتی رفتیم پایین پسرک هی می گفت که من نمی تونم چشمم را باز کنم و تار می بینم و اشک چشمی بود که سرازیر می شد ... تا اینکه مجبور شدیم پسرک را ببریم بیمارستان فارابی . راستش آن شب من و شوهر جان خیلی از وجودمان در آنجا خجالت می کشیدیم ، به شوهر جان می گفتم الان این دکترهای بخش اورژانس فکر می کنند که پسر ما از صبح تا حالا تو کوچه ها بوده و مشغول آتش سوزاندن ! همه ی صحنه ها و فیلم هایی که از چند شب قبل تلویزیون نشان می دهند را ما آن شب همانجا دیدیم ، جوانک هایی که یا چشمشان را گرفته بودند  و یا خون از دست و یا صورتشان جاری بود و به هر حال فریاد می کشیدند ... به هر حال آقای دکتر تا چشم پسرک را دید  گفت یک تکه شی خارجی ! زیر پلک پسرک جا خوش کرده ، چند قطره داخل چشمش ریخت و با چیزی شبیه گوش پاک کن شی را در آورد . به محض بیرون آمدن آن چیز ! پسرک نفس راحتی کشید و همانجا به من قول داد که یک روز دکتر شود هر چند که تا به حال شغلش از پزشکی به کتاب فروش و پلیس مخفی تغییر کرده . ما نفهمیدیم آن چیز ! چی بود تکه ای از اسباب ترق و توروق و یا خس و خاشاکی که باد همراه خودش آورده بود ولی هر چه بود که الان دو سال است پسرک فقط پای تلویزیون می نشیند و پدرش هم طرف خریدن هیچ ترق و توروقی نمی رود . راستی چند روز اول عید آنسال پسرک با چشم های کمی جمع شده همه جا می رفت چون آن شی خارجی کمی سطح چشمش را خراشیده بود و تا چند روز قطره ی آنتی بیوتیک در چشمش می ریختیم .

/ 11 نظر / 240 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرشکوه

سلام من از آتیش بازی خیلی خوشم میاد به وقل خودم من اتش پرستم ولی هیچ وقت چهارشنبه سوری بیرون نمیرم و اتیش به پا نمی برم چون می ترسم .

سعدی

راستش ما امشب دقیقن همینکارو کردیم. رفتیم پشت بام و چندتا فشفشه و بعد اومدیم پایین. از اونجا منظره ی شهر مظلوم و دودآلود رو می دیدم و صداها وحشتناک ترقه های توی کوچه و خیابان که هژچوقت نفهمیدم چه لذتی داره. به هر حال رها سریع گفت بریم پایین و وقتی اومدیم پایین فهمیدیم کمی انگشتش سوخته و اذیتش می کنه. با این که رهای ما هم عینکیه ولی شانس آوردیم و چیزی تو چشمش نرفت!

مینا3

آخی عزیزم... عوضش درس خوبی گرفته که دیگه طرف اینجور چیزا نره... ماهم از خونه نمیریم بیرون چون من خیلی میترسم از این مواد محترقه چهارشنبه سوری نیست والا صحنه جنگه!

نیره

من آتیش درست کردن رو دورت دارم. چهارشنبه سوری اصیل. جمع شدن همسایه ها دور هم. نخودچی کشمش و آجیل خوردن و از روی آتیش پریدن... از این وسایل پر سر و صدای چینی اصلا خوشم نمیاد.

ياسمن

ما هم هميشه خانه مي مانيم و فقط در حد جند تا فشفشه و جيزهاي ساده با توتولي وقت كذاشتيم خيلي هم ذوق مي كرد فشفشه روشن ميشد ولي در كل تا اين روز بكذره ادم به ديوانكي مي رسه بس كه شبيه ميدان جنكه

آرزو.ع

الهی.......چه چهارشنبه سوری تلخی بوده.اما عنوان نوشته ات را خیلی دوست داشتم."چهارشنبه سوریانه " هم خوب می شد ها [خنده] من آتش و فشفشه و بالن را خیلی دوست دارم ولی از صدای ترقه متنفرم.از همه بیشتر دوست دارم یک آتش بزرگ درست کنیم و دورش برقصیم.به امید روزی که آزادی این کار را داشته باشیم[چشمک]

شیرین

یاد چهارشنبه سوری های قبل از انقلاب بخیر. کشور اسلامی چیش آدمیزادیه که جشن هاش باشه؟!! خوش باشید تعطیلات رو الی جون. سال نوتون هم مبارک باشه و با دل خوش و تن سلامت و فکر بی دغدغه [گل]

الی جون سال نو مبارک باشه عزیزم ایشالا سال خوبی برات باشه پر از شادی ها و خبرهای خوش. اومدم بهت تبریک بگم سر فرصت بر می گردم می خونمت. مراقب خودت باش شاد باشی

فرمول ساز

ماجرای بدشانسی چهارشنبه سوری دو سال پیش رو خوندم تا حالا خاک و خاشاک تو چشم ما هم رفته ولی کار ب اینجا نکشیده من به این چینی ها و اسباب بازیهاشون مشکوکم. درسته که گفتند بازی اشکنک داره ولی باید رعایت مسائل ایمنی هم بشه که آدم لذت ببره! از شانس ما ایرانیهای باستان آتش براشون مقدس بوده و رسم و رسوماتشون با آتیشه که بهرحال خطرناکه. چی میشد اگه مثلا آب براشون مقدس بود و چهارشنبه سوری می پریدیم تو استخر آب؟!... البته کشور خشکسالیه آب نداره... باد هم که خدارو شکر زیاد نداریم همون خاک فقط میتونه جایگزین بشه!

ميله بدون پرچم

سلام ناغافل یاد مولانا افتادم که احتمالن اینجا می‌گفت من ترقم، ترق منم! ما که امسال نشستیم باختن تیم‌مان را نظاره کردیم...البته قبلش با بچه ها رفتیم جلوی در خانه به هر حال مناسکی به جا آوردیم. سال نو مبارک. [گل]