زهی خیال باطل !

این شماره همشهری داستان در بخش یک تجربه در مورد تجربه ی دانشجوهایی نوشته که سالها در خوابگاه زندگی کرده اند و طی این مدت با یه آدم عجیب و نامتعارف همخونه بودند . بخش خواندنی و جالبی بود . من تجربه ی زندگی خوابگاهی نداشتم خوشبختانه ولی با خوندن این بخش یاد یه دختری افتادم سال دوم راهنمایی به اسم شیما علیخانی . از میون تمام همکلاسی های تمام دوران تحصیلم اسم این دختر همراه فامیلیش کامل یادم مونده و این خیلی در مورد من عجیبه ! اسمش رو نوشتم تا شاید بر حسب عادت اینترنتی ها اگر زمانی توی گوگل دنبال اسم خودش گشت اینجا اسمش رو پیدا کنه و بگه اونهمه داستانی که برای ما دخترهای تاز به نوجوانی رسیده می گفت راست بوده یا خیالی ؟! یادمه پاتوقش رو کرده بود انتهای پله های منتهی به پناهگاههای مدرسه مان ، درست همانجا که تونل تاریک پناهگاه شروع میشد .ما دخترها می نشستیم و اون از خودش و خانواده اش که گویا خیلی مرموز بودند تعریف می کرد . از نیمه های سال همکلاس ما شده بود برای همین بیشتر جلب توجه می کرد . می نشست رو ی پله ها و از عشق به انتها نرسیده اش داستانها می گفت ( اونهم توی 11 - 12 سالگی یه دختر !) که من و علی با هم چه سر و سرها داشتیم و اون از پنجره ی اتاقم می کشید میومد بالا ( ذهن کودکانه ی من اون وقتها فکر های بدی در مورد این دیدارهای شبانه نمی کرد !) و ما تا صبح با هم حرف می زدیم و نامه می دادیم و برای زندگی آینده مون نقشه می کشیدیم و ... تا اینکه اون شهید شد ! وقتی جنازه اش رو آوردن من چنین کردم و چنان کردم و ... ما خونمون خدم و حشم داریم و اینی که میاد دنبالم رانندمونه و من  می گم بابامه و..... شیما علیخانی مدتی کوتاه همکلاس ما بود . بعد از همه ی این داستان سرایی ها رفت تا شاید ادامه اش رو جاهای دیگه برای دخترکان دیگه تعریف کنه ولی تخیلاتش تا امروز برای من زنده است . مثل یک رمان که با ینکه در بچگی خواندم ولی تصاویرش تا به امروز یادمه ، منتها رمان صوتی ! خیال پردازی مختص دخترهای نوجوانه ولی خیلی ذهنی و درونی ، اونی که خیالاتش رو اینطور فریاد می زنه آیا درون به هم ریخته تری داره یا آرامتر ؟

پ.ن : همین الان شوهر جان تماس گرفت که یه پسر بیست ساله از بستگان دوستش دیشب تن ماهی خورده و امروز مرده ، نه به خاطر نجوشاندنش که اتفاقا گویا اساسی هم جوشاندش بلکه به خاطر مواد نگهدارنده اش که گویا به خاطر تحریم کارخونه دارها به جای وارد کردنش  خودشون سرهم بندیش می کنن . اینطور که معلومه قبل از شروع جنگ با نمی دانم کجا تلفات داخلی داریم ! تو رو خدا مراقب خودتون باشین . من خودم مدتیه خیار شور رو خودم درست می کنم ، باید به فکر تهیه ی رب هم باشم ! مثل قدیما با همه ی بوی گندش !

/ 18 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

زندگی مردم ؟ زندگی مردم چه ارزشی داره برای کسانی که دستگاه ارسال پارازیت ماهواره نصب میکنندکه سرطان زا بودنش اثبات شده است زندگی مردم چه ارزشی داره برای کسانی که وسط یا نزدیک شهر ها زرات خانه و یا تاسیسات آزمایشگاه هسته ای میسازند زندگی مردم چه ارزشی داره برای کسانی برنج و گوشت تقلبی از تاریخ گذشته چینی و تایلندی و... به خورد ملت میدن یادم هست جایی خوندم دولت ژاپن به مردم اطراف یک فرودگاه به دلیل آلودگی صوتی ناشی از صدای نشست و برخواست هواپیماها خسارت نقدی پرداخت میکنه یادم هست به دلیل شک در سلامت یک نوع گوشت در امریکای جهانخوار کل آون رو از فروشگاه ها جمع کردند و اون شرکت تا آستانه ورشکستگی پیش رفت و با کلی معذرت خواهی از ملت خودش رو نجات داد دایی من تانکر حمل سوخت داره میگه بارها پیش اومده که بعد از حمل یک بار سوخت یا نفتی روغن مایع خوراکی به کار خونه ها بردیم (بدون شستشوی تانکر) در واقع همه کامیونهای حمل روغن خوراکی در ایران همون کامیون های حمل سوخت هستند راستی به نظرت از نظر حاکمان و مدیران کشور ما مردم با یک مشت گاو و گوسفند چه فرقی داریم بلا نسبت شما شاید واقعا هم هستیم خلایق هر چه لایق

مح مسو

... تن ماهی ممنوع...رفیق ژول ورنی ممنوع...آدیسابابا...ترانه های بنگ... تندیس بهترین ...لوح بدترین...همه چیز ممنوع...خود جمله ی تا اطلاع ثانوی هم ممنوع

یاسمن

چقدر دردناک بود این اتفاق این روزها دیگه نیم دونی چی بخوری و چی نخوری /خدا به دادمان برسد .

جشنواره بزرگ كتابخواني مجازي

دوست بزرگوار رسما"از شما دعوت می شود تا در "جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی"شرکت فرمائید. مایه مسرت ما خواهد بود اگر به عنوان همکار افتخاری در اجرای اینجشنواره همکار افتخاری ما باشید

ساجی

سلام. بابت پ.ن: وای، پس این قضیه کلیه؟ منم دیروز یه شیر گرفتم، 6ماه!! به انقضاش مونده بود!! درشو که باز کردم، تعفنِ خراب شدنش بلند شد! یعنی شبیه ابِ پنیر شده بود[گریه] داشتم فکر می کردم اگر یه آدم کم سن و سال بودم، ممکن بود اول یکم بچشم! شیر کاملا مشخصه که چی داره میشه. ولی یه چیز مثل تن ماهی... پس خیلی بیشتر باید مراقب باشم... مراقب خودتون باشید...

طوطی

الی یادته اون موقع وقتی میخواستیم کلاس بزاریم برای هم الکی میگفتیم: بابامون جبهه است! یا داییم شهید شده[نیشخند]

محیا

آره این خیالهای باطل این ذهنای پر غوغا منم آدم متخلیلیم اما تو دنیای خودم به نظرم اینا که تخیلاتشون رو فریاد می کنن ... دنیای کوچک تری دارن :) درباره ی جنگ و امنیت و سر هم بندی حرفی نمی زنم ...

مگی

سلام.من هم تو همون سالهای راهنمایی،دوستی داشتم به اسم ف.ن.که با اینکه خودش سبزه و قد کوتاه بود،می گفت بابام چشم آبیه و قدش 190!البته هیچکس هیچ وقت باباشو ندیده بود.بعدترشم گفت بابام وقتی به دنیا اومده تو بیمارستان عوض شده،الان عموی واقعیم عابدزاده ست!!!(دروازه بانی که اون موقع ها تو بورس بود)و کلی از رفت و آمد با عموی جدیدش تعریف می کرد! خلاقیت و شجاعت در دروغ گفتن تا این حد می تونه زیاد باشه! :دی

راحله دختر دایی

داستان جالبی بود... همه ی ما انگار تو یه زمان هایی همچین آدم هایی رو دیدیم... شایدم حس تخیلمون انقدر زیاد بوده که گاهی هم یه همچین چیزایی البته یه کم پایین 18 سال گفتیم.. .اما این داستان دیگه از اون ناباورانه هاش بود.. ایشالا هر جا باشه سرش به سنگ خورده باشه یا سنگ به سرش زده باشن.... و دیگه اینکه متأسفانه زیاد شده آمار تلفات اینجوری... تو فکر کن شوهر دوستم پزشکه گفته دارویی که برای بیماران دیالیزی خیلی خیلی حیاتی بوده دیگه وارد نمیشه و نمونه ی ایرانیش باید تهیه بشه... خود آقای پزشک میگه که نمونه ی ایرانیشم باعث میشه مریضی بیشتر پیشرفت کنه... یعنی فاتحه مع الصلوات....

مجتبی

منم اون خاطره های دانشجویی ور خوندم خیلی جالب بودن.... پ.ن: مثه زمان نن جوننم بریم شلتوک بخریم خودمون بکویم برنج درس کنیم ، نون هم خودتون درس کنید ؛ یه عقب گرد اساسی....:)))