من منچستر یونایتد را دوست دارم

ما به وعده سرخوشیم و این خصلت حقیقتیه ایه که باعث میشه من دلم بسوزه برای معصومیت چشم های مشتاق و پر از تردیدی که این روزها ساعت ها خیره به تلویزیون هاست . هر چند حتا در این وعده ها هم حتا نشنیدم که کسی وعده ی به ترویج آگاهی بده ، وعده ی در نظر گرفتن پرداخت یارانه به صنعت چاپ و نشر کتاب بده تا اگر مثل منی کتابی رو به خواننده هاش معرفی کرد ته دلش به خاطر قیمت بعضا بالای اون کتاب شرمنده نشه و نه حتا وعده به رفع فیلترینگ از سایتی ، انگار نداشتنشان برایمان نوعی پیش فرض غیر قابل تغییر است . با این حال امروز آمدم که با کمال شرمندگی کتابی رو معرفی کنم که اون موقع که من خریدمش 6000 تومن بود و لی حالا گویا 10000 تومنه ! و حالا یادم آمد که کسی حتا وعده ای برای کمک به شروع به کار دوباره ی ناشر این کتاب ، چشمه ، نداد !

" من منچستریونایتد را دوست دارم " نوشته ی  "مهدی یزدانی خرم " . عنوان بسیار مردم پسندیست نه ؟ شما چه تعریف و تصوری از " رمان " دارید ؟ به طور عموم رمان یک داستان بلند از چند شخصیت داستانیست که ابتدا و میانه و پایانی مشخص دارد در واقع رمان مثل یک فیلم سینمایی می مونه حالا با انواع تکنیک ها و تنوع روایت ها . ولی اگر این رمان را به دست می گیرید تصور یک همچین تعریفی را نداشته باشید . بنا به تمهید نویسنده این رمان تا آنجا که من شمردم حکایت و روایت زندگی  50 نفر است که هیچ کدام هیچ اسمی ندارند و بنا به کار و یا اصلیت و یا مشخصه ی ظاهری شان معرفی می شوند. تازه این 50 نفر اون هایی هستند که در موردشان حداقل دو یا سه صفحه می خوانیم والا آن هایی که در چند خط معرفی شدند را حساب نکردم :

زن لهستانی که شوهرش را گم کرده بوده و بعد از چند هفته پیاده روی افتاده بوده دست نیروهای روس ، با صد نفر دیگر آمده بوده باکو تا برای مدت نامعلومی کوچانده شود به کشوری به نام ایران . زن نذر کرده بوده تا برای هر سرباز کشته شده ای که می بیند دعا بخواند و صلیب بکشد بلکه شوهرش پیدا شود . وقتی کامیون حمل تابوت را دیده ، چمدانش را گذاشته زمین و سرباز روس را صدا کرده....

زن قد بلند که از خانه بیرون آمده تکه پارچه ی سرخ و سفید را دیده و سریع خم شده و برش داشته و چپانده لای کمربند فرد اعلایش که یکی از مشتری های پولدارش به او کادو داده بوده . زن قد بلند که کلاه فرنگی سرش بوده ، خبر کشت و کشتار توی خیابان را شنیده بوده و پا کند کرده بوده ...

نجار میان سال که قبل از این در و پنجره می ساخته ، با آمدن متفقین کار و بارش سکه شده بوده و به هر جان کندن ، از راه و رسم اندازه گیری تابوت و چسباندن لته های چوبی نامرغوب سر در آورده. نجار که دکانش روبروی یک کلیسای کوچک ارتدوکس بوده چند باری برای مرده های مسیحی تابوت ساخته بوده اما این بار مرگ و میر آن قدر زیاد شده بوده که دو وردست گرفته و با کمک دستیار کشیش فهمیده که ساختن تابوت های چوبی برای سربازان مرده ی متفقین آن قدر وسواس نمی خواهد و همین که سر و ته شان بسته است و اگر طرف افسر بود، یک صلیب کوچک روی شان چسبانده شود کافی است... 

با خواندن این چند نمونه ی آدم های کتاب که همه در حد همان تیپ باقی می مانند حتما متوجه شدید که رمان نقبی به دل تاریخ صد سال اخیر ایران می زند البته در دل تهران . با این آدم ها وارد اتفاقات تاریخی ایران می شویم تا می رسیم به عصر حاضر . پیداست که نویسنده برای درآمدن سیر تاریخی مطالعات بسیاری کرده است . لا به لای حوادث و آدم های کتاب پر است از مرگ و خشونت و جنایاتی که گویا نمی خواهد به این راحتی ها دست از سر ایران و مردمش بردارد . با همه ی این اوصاف " من منچستر یونایتد را دوست دارم " کتاب خوشخوانیست اگر تغییر زاویه دید عجیبش در چند صفحه ی آخر کتاب را در نظر نگیریم و البته اسم عامه پسندش که هیچ ربطی به متن کتاب ندارد و البته نویسنده مختار است بر متنش !

پ . ن : این روزها خیلی کم به نت می آیم . دوستانم حتمن درک می کنند سر نزدن به خانه هایشان را .

/ 7 نظر / 24 بازدید
شادي بيان

پاراگراف اول نوشته ات را خيلي دوست داشتم. يك عالمه وعده و وعيد ديگر هم مي توان ته حرف هاي تو افزود اما افسوس كه حتي گفتنشان با قانون اساسي در تضاد است.

افسانه

چه جالب... خيلي وقته يه كتاب كه حرفشو در لفافه بزنه نخوندم...

شیرین

نخند الی جون اما من یاد چلسی افتادم و خوزه مورینیو [چشمک] یکبار عباس کیارستمی از فیلم تبلیغاتیی که برای کوکاکولا ساخته بود حرف میزد که دوستی بهش گفته بود چه فیلم خوبی ساختی، تا دیدمش رفتم یک پپسی خریدم! کیارستمی هم میگفت عیبی نداره، مهم اینه که تشنه بشی [لبخند] و ...نقل بخشی از کتاب همیشه دلنشینه الی جان. ممنونم

امیر

نه نمی خواهد به این راحتی ها دست از سر این سرزمین و مردمش بردارد! حالا که عنوان کتاب به متنش ربطی نداره منم میگم: من بارسلونا را دوست دارم!

مجتبی

تعریف این کتاب رو شنیدم ، ولی امان از مجال!! یه دوستی دارم طرفدار دو آتیشه تیم فوتبال منچستریونایتد هست،اهل کتاب خوندن و اینا نیست، میخواست بخونه، بهش که گفتم موضوعش چیه اصلا منصرف شد! :))

روزبه

راستش الي خانم من چون مجردم و اكثرا حوصله غذا درست كردن ندارم و معمولا ازبيرون غذاميگيرم بايد بگم به نظرمن قيمت كتاب هنوز كه هنوزه از خيلي اقلام ديگه به مراتب پايين تره مثلا در مقايسه با يك وعده غذاي بيرون ولي فكر كنم توي همين اوضاع هم ميشه راههايي رو براي ارزون كردن نرخ كتاب انجام داد خيلي دوست داشتم شرايطي پيش مياومد كه كتابها الكترونيكي ميشد با اومدن ابزارهاي جديد براي خوندن فايلهاي الكترونيكي شايد بشد كتاب ها رو با قيمت كمتر و حجم بيشتري نگهداري كرد راستش رو بخواهيد من از حجم زياد كتابهام خيلي معذبم و سعي ميكنم تا مجبور نشدم كتاب جديدي نخرم درمورد پي نوشت : بايد بگم حجم نوشتن شما هم نسبت به بقيه كمه البته پر بار قابل دركه به هر حال فكر كنم خانه داري غلي رغم ظاهر ساده اش پر مشغله ترين كار دنيا است

میله بدون پرچم

سلام میبینی!؟ آدم دیر بجنبه همین می شود...در یک جلسه نقد این کتاب حضور داشتم (کلن دو جلسه توی عمرم رفتم!) خوشم اومد که برم بخرمش...دست دست کردم حالا باید تاوانش رو پس بدم!!