به یاد معبد کوچکم

یه زیرزمین داریم در خانه ی مادری مان که سال های گذر من از نوجوانی به جوانی من را در خودش پناه می داد ، زیر زمین اگر زبان باز کنه خیلی چیزها داره بگه از گریه کردن های بی امانم ، ورزش کردن هام ، تمرین کردن حرکات کونگ فو ، کتاب خواندن های بی امانم ، نوار گوش کردن هام ، درس خواندن هام ، تمرکز های بی پایان یوگا همراه با تنها روشنایی یک شمع در دل تاریکی شب ، مامان و بابا اوایل به بودن های من در زیر زمین عکس العمل نشون می دادند ولی کم کم اون ها هم عادت کردند ، زیرزمین کم کم فرش دار شد ، کم کم کمد و تخت دار شد ، کتابخانه ام کم کم از آنجا سر در آورد ، ساعت های بی پایانی در زیرزمین صدای نرم و حریری خسرو شکیبایی می پیچید که شعرها را خیلی مخملین می خواند : زیبا ! هوای حوصله ابریست ... ساعت های بی پایانی را به بخش شبانگاهی رادیو پیام گوش می کردم که آن وقت ها خیلی خوب بود و پر از موسیقی های به روز ( فکر کنید آنوقت صدای شادمهر عقیلی از همین رادیوی خودمان پخش می شد !) ، ساعت های بی پایان همانجا درس می خواندم ، کتاب می خواندم ، اشعار سهراب و فروغ و شاملو و حمید مصدق و قیصر امین پور و غزلیات شمس می خواندم ، زیر زمین برای من مثل یک تکه ی جدا شده از شلوغی های دور وبرم بود ، آنجا سکوت بود ، آرامش بود ، آنجا معبد کوچک من بود .

دیشب که یکی از آن دلگیری های هورمونی ! به سرغم آمده بود و گریه امان نمی داد رفتم به اتاق پسرک و در را بستم و در حین اشک ریختن در تلویزیون برنامه ی " رادیو هفت " را هم می شنیدم که عجیب من را به سالهای زیرزمینی ام برد !

الان زیرزیمن در و دیوارش شامل مرور زمان شده و پر شده از خرت و پرت ، هر چیزی را که بالا نمی خواهند می گذارند در زیرزمین . الان وارد زیرزمین که میشم اولین چیزی که متوجه میشم بوی نم و سیرترشی های چند ساله ی مادر . قسمتی از زیرزمین پر شده از آذوقه های جمع آوری شده ی مامان : گونی های برنج و قوطی های رب و روغن ... و تنها چیزی که از آن سال ها باقی مانده یک قطعه شعر است که من آنوقت ها روی دیوار کرم رنگ زیرزمین با ذغال نوشته بودم و حالا خیلی کمرنگ شده :

این روزها که می گذرد ، هر روز / در انتظار آمدت هستم / اما / با من بگو که آیا من ، نیز / در روزگار آمدنت هستم ؟ ( قیصر امین پور )

زیرزمین عزیزم ! ممنون که سال ها در خود پناهم دادی ..

/ 10 نظر / 61 بازدید
شیرین

خوبه آدم همیشه برای خودش خلوتگاه داشته باشه. جایی که هیچ کس مزاحم ادم نشه. فقط و فقط مال خودت [قلب]

پرشکوه

امان از این روزهای دلگیر کننده خیلی من هم دلم گریستن می خواد.

مجتبی

ما سالهاست خونه مون زیر زمین نداره، ولی در سالهای نسبتا دور(حدودا سال 76-77) اولین وآخرین خانه یمان که زیر زمین داشت و من که کلاس دوم ابتدایی بودم می رفتم در آن کنجِ خنک آتاری بازی میکردم. دنیایی برای خودش. دنیایی خنک و نمور. حیف که دیگر نداریم.

نیره

منم همچین زیرزمینی داشتم که الان دیگه وجود نداره سه سال پیش خونه رو خراب کردیم...

ياسمن

الي ما خيلي نقطه اشتراك اريم خسرو شكيباييي عزيز من هنوز هم اين شعر را كاهي با خودم زمزمه مي كنم زيبا هواي حوصله ابري است جشمي از عشق ببخشايم تا رود افتاب بشويد دلتنكي مرا.... البته ما زيرزمين نداشتيم اما شعرفروغ شاملو و سهراب. حافظ و مصدق و خيلي هاي ديكر را مي خوانديم و لذت مي برديم جه روزهايي بود

ياسمن

و راديو هفت كه بي شك يكي از بهترين برنامه هاي اين سالهاي رسانه ملي است كه لذت مي برم از ديدنش

مینا3

الی.... چی نوشتی؟ دلمو بردی... چه دنیای قشنگی داشتی واسه خودت... .... چقدر دلم میخواست ما هم از این زیر زمین ها داشتیم. اما ما زیرزمینمون مارمولک داشت... از همون اول جای خرت و پرت بود فقط. خیلی ترسناک بود به نظرم. تازه من تو تخیلات بچگیم همیشه فکر میکردم زیر زمینمون روح داره. جای امنه من بالکن یا به زبان عامیانه خرپشته بود! اول فرش شد و بعد کمد دار شد و بعد پیچ پلمب پنجره باز شد و میشد دیگه پنجره رو باز کنم و اون پنجره دریچه رویاهای من بود... وای الی منو بردی به بچگی... کمدم... کتابام... نوار کاست هام...

ميله بدون پرچم

سلام زیرزمین خانه مادری ما جا نداشت! هنوز هم نداره...بس که پدر هر ابزاری که فکر می کرد یه روز به کار خانه بیاید را گرفته بود و توی زیرزمین چیده بود. خداییش هنوزم که هنوزه هرچی بخواهیم اونجا هست [نیشخند]

حورا

خونه پدری ما هم زیرزمین داره، خنک و پر رطوبت. اما موقعیتش جوری نبود که بشه به عنوان اتاق ازش استفاده کرد.

مهدي(ك)

نميدونم! يك بالش عجيب لذتبخشه و بال ديگرش تنهايي و تنهايي... اين متن رو خيلي دوست داشتم...