الی و سارا و اسد و مارگریتا..

بنویس : مادر در روستا است. بابا با مادر دست داد. اسد با سارا دست داد .... لابلای دیکته گفتن هام یادم افتاد مدتهاست نخندیده ام ، در واقع سالهاست نخندیده ام طوری که اشک از چشم هام روان بشه و توان حرف زدن نداشته باشم ...میشه به پسرک بگم " مادر نخندیده است " ولی به جایش می گویم " مادر سردرد دارد " . امروز طبق رسم کلاس اولی ها برای بچه های کلاس پسرک شیرینی بردم برای اینکه همه ی حروف اسمش را خوانده و دیگر می تواند بنویسدش ، البته قبلن هم بلد بود ولی در واقع نقاشی اش می کرد . حکایتی دارد این آموزش نوشتن به بچه های این دوره ، اول اینکه چیزی به اسم خط فاصله دیگر وجود نداره و بچه ها باید خودشان چشمی بین کلمات فاصله بگذارند ! و اینکه خطشان تلفیقی از خط تحریری و کتابیه . یعنی اولش کتابی حرف را یاد می گیرند و بعد در کلمات معلمشان کمی تحریری سرمشق می ده و بچه ی من که خط مزخرفی مابین تحریری بچگانه و کتابی می نویسه ! و من هر چه می خوام سروسامانی به نوشتن اش بدم مصرانه میگه : نه خانوممون اینطوری نوشته ... . بعد سالها امیدوار بودم فکری به حال تنوین و تشدید کرده باشند ولی دیدم که همچنان هستند _ لااقل تشدید _ که سرجاشه ...

کتاب " مرشد و مارگریتا " را می خوانم . باید بگم که این کتاب را سالها دیر شروع به خواندن کردم ، راستش الآن برام این بحث ها ( شیطان و مسیح و بود و نبودشان ) دیگر چندان اهمیتی ندارد . یک زمانی عاشق این مباحث بودم ، حالا نه . بیشتر جذب روند نوشتن رمان شدم که بولگاگف دوازده سال نوشتن این رمان براش زمان برده ، بارها نوشته اش و بارها از بین شان برده تا اینی که الان در دسترس همه است راضی اش کرده ، شاید هم اجل مجالش نداده . به هر حال به نظرم این کارها و وسواس ها از حوصله ی نویسندگان امروزی خارج باشه .

 

/ 20 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیرین

الی جون راستی منهم الان خیلی کمتر از قبل خنده از ته دل میکنم. قبلا که با خواهرانم بودیم - و حتی الان موقع سفرم به ایران - زیاد پیش میاد که ریسه برم و اشکهام دربیان! منتها من یک حسنی دارم که اگر ارده کنم حتی بدون دلیل هم میتونم بخندم! مسخره است ولی واقعیت داره! یکبار برای نشون دادنش به نوشین اینکار رو کردم و طفلکی بعد از چند دقیقه که بی امان میخندیدم وحشت کرد[شیطان] راستی یک سئوال ... چرا توی مدرسه میگن بابا و مادر؟ یا باید بگن بابا و مامان یا پدر و مادر!

میله بدون پرچم

سلام يه كم صبر و حوصله را هم چاشني خواندن اين رمان بكنيد ديگه نور علي نور ميشه... رمان خوبيه...فكر كنم تا الان تمومش كردين..نه؟

بهاره

سلام الی جانم خوبی؟ اولا که مبارکه که بالاخره گل پسرمون تونست اسم خودشو بخونه و بنویسه، میدونم اولین بار خوندن و نوشتن اسم خودم آدم چه کیف و لذتی داره[لبخند] منم فکر میکردم دیگه تنوین و تشدید رو برش داشتند میگفتند اشتباهه که بذاریمشون که[تعجب] من متاسفانه نخوندم این کتابو[خجالت] در مورد ‍پست پایین هم، خوب بابا پسرمون خواسته از حالا بگه که حواستون باشه اگه خواست ازدواج کنه حتما برید به همین محضر[نیشخند][چشمک]

افسانه

چه جالب... پس هنوز درس همكاري (نچار و بنا) كه درس تشديد بود سر جاشه يعني؟؟ دوست داشتم الان بهداد كلاس اول بود... :( يادمه مرشد و مارگاريتا رو دو بار خوندم... اون موقع از سبك فانتزي وار نويسنده اش خوشم اومد ولي حالا كه فكر مي كنم مي بينم اگه قرار بود الان بخونمش اصلا حوصله ام نمي گرفت احتمالا همون صفحات اول جمع مي كردم مي ذاشتم تو كتابخونه

گل سرخ

این روزها درسها به نظرم یک کمی دوستانه تر است . حالا صبر کنید کلاس سوم و چهارم کتاب فارسی مثل آش قاطی میشود .

الهام

کاش دفتر دیکته اول ابتداییم رو نگه داشته بودم! دلم براش تنگ شده خیلی...

رضا

من که هیچ وقت به خواندن رمان کنار نیومدم

لادن

چند روز پیش خوندم مطلبتو ولی نشد که نظر بذارم. منهم این کتابهای اول دبستان رو دیدم و خیلی گیج شدم از نحوۀ آموزش زبان! با توضیحات شما هم گره ای از مشکلم باز نشد! مطمئنم اگر الان کلاس اولی بودم، شاگرد تنبل کلاس می شدم:) تعریف مرشد و مارگریتا را خیلی شنیده بودم ولی با وجودی که کتاب جذابی بود، از خواندنش به قدر شنیده ها لذت نبردم. شاید چون اونقدرها به این حیطه احاطه ندارم. و البته همونطور که گفتی وسواس و تفسیر و توضیحاتش مال عصر حاضر نبود.

مهربون

من مرشد و مارگریتا رو شروع کردم و لی تمومش نکردم [ناراحت]