داستانک

هرکس به کار خود

 

چراغ های سالن خاموش شد . نوازنده ها شروع به نواختن کردند . عکاس ها به دنبال زاویه مناسب خودشان و لنزهای دوربین شان را جلو و عقب بردند . مانیتورهای بزرگ سالن از تک تک نوازنده ها و دست ها و دهان هاشان روی سازها تصویر نشان دادند . خواننده شروع به خواندن کرد . دست هایی در تاریکی یکدیگر را پیدا کردند . چندین جفت چشم به اشک نشست .

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی(معرفی کتاب)

سلام. من برگشتم و بایک پست ویژه عالی آپم و منتظر قدوم شما.لطفا تشریف بیارید و نظرات عالی خودتون رو دریغ نفرمایید.ممنون

یادداشت های مینا

[رویا][رویا]

فرمولساز

چه تجربه قشنگی... کدوم کنسرت بود؟

مهدی(معرفی کتاب)

سلام الی خانم.ممنون از حضورتون.راستش کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی کتاب بسیار سنگینیه.و تنها روش خوندنش بصورت فرسایشی و صرف زمان زیاد و آهسته و پیوسته خوندنه.حتی بچه های دانشکده ادبیات انگلیسی هم این کتابو نتونستن براحتی بخونن و یا حتی تمومش کنن.انشاالله موفق باشید.

افسانه

اما هيچ كس از دل تك نوازنده ويولون خبر نداشت. چراغ ها خاموش بود اما انگار زير ذره بين نور نازك و تيزي كه گونه هايش را خراش مي داد قرار گرفته بود. با خود زمزمه كرد اي كاش او هم در اين ازدحام باشد! . . دلم خواست اين طوري ادامه اش بدم :))) همينه ديگه گستاخي در حد اعلا

سعید مسعود

سلام به شما و خوانندگان یک پیکان نوستالژیک دارم که داخلش و چعبه اش پر است از کتاب.کتابهای خاص ، کمیاب و نایاب(کهنه و نو) .همه کتابهای برگزیده و باارزش..حتی عامع پسنداش هم مورد تایید عده ای کتابخون حرفه ای هستند چه برسه به کتابهای خواندنی و عمیقش. بصورت سیار می چرخیم و هر جا ، جا دیدیم و چشم ماموران سد معبر را دور ، کتابها را روی کاپوت جلو و جعبه عقب و دور تا دور سقف و باربند می چینیم.دل نازکی هم داریم که به تقاضاهای تخفیف نه نمی توانیم بگوییم.البته در حد معقولش. به رفتارهای اجتماعی مردم هم علاقه مندیم.برای همین برخوردهایشان با مقوله کتاب را به زبانی نزدیک به طنز ، در همین وبلاگ وهمچنین در پیجی در فیس بوک می نویسیم.(صفحه ای به نام کتابفروشی سیار سعید) سفارش کتاب می پذیریم.. لیست کتابها را تا جایی که ممکن بوده در یکی دوتا از پستها نوشته ام.ولی نه همه ی آنها را ،ولی با مطالعه همینها دستتان می آید که چه مدل کتابهایی را عرضه می کنم.تقریبا همه ی کتابهایی که دستفروش ها و نایاب فروشی های انقلاب دارند را دارم. بعضی از دوستان که این پیام را در کامنت دونیشان دیدند گفتند با وجودیکه عادت ندارند کامنتهای تبلیغی را تایید ک

راحله

سلام معلومه کنسرت بودی کلکږخیلی قشنګ بود اګه با هم مرفتیم فک کنم تو ګریه می کردی منم دست یکی را می ګرفتم[چشمک][نیشخند]

مریانا

سلام من بعد از یک سال و اندی و یه سری اتفاقات عجیب غریب دوباره به وبلاگ نویسی رو آوردم مطالبت خیلی خوبن مخصوصا اونی که درباره دکتر بشردوست نوشتی خیلی دلم تنگ شد یادمه اون موقع که شاگردش بودم بم گفت باید50 تا بیت مثنوی رو خودم شرح بدم اول فکر کردم داره شوخی می کنه ولی جلسه ی بعد که اومدم پرسید به کجا رسیدی؟؟ منم واسه اینکه ضایع نشم گفتم کتاب پدرشو خوندم ولی هیچی دستگیرم نشد ..... یادش بخیر چقدر خوب بود. ممنون که این چیزا رو نوشتی بازم بنویس[گل]