معرفی کتاب " برکه های باد " رضاجولایی

 همه مان عادت کرده ایم یک فیلم ترسناک ببینیم و بترسیم ، حتا گاهی هوس ترسیدن می کنیم و فیلمی را که این جا و آن جا از ترسناک بودنش خواندیم و شنیدیم را انتخاب می کنیم و می بینیم ؛ حالا اینبار به خودتان جرات دهید و کتابی دست بگیرید و بخوانید و بترسید ! اولین تجربه ی ترسیدن با کتاب خواندنم برمی گردد به جین ایر خوانی ام در شب های نوجوانی و لابد حدس زدید که ترسیدنم مربوط می شد به کجاهای کتاب ، بله زن دیوانه ی روچستر که بالای خانه ی قلعه مانند آقای روچستر نگهداری می شد و هر از گاهی سر و صدایی و جیغی راه می انداخت و یا مشعل به دست راه می افتاد طبقه ی پایین خانه ...

کتاب بعدی ای که ترساندم " برف و سمفونی ابری " پیمان اسماعیلی بود و حالا ترساننده ی این شب هایم " برکه های باد " رضاجولایی ست . این کتاب مجموعه ی 14 داستان کوتاه است که هر کدام در فضاهایی آشنا ولی در نهایت با موقعیت هایی وهمناک می گذرد .فضاهایی که در ابتدا خیلی آرام و عادی به نظر می رسد ولی کم کم و با پیشروی شخصیت در دل داستان ما و شخصیت داستان ها با موقعیتی عجیب و ترسناک و رازآلود مواجه می شویم که وادار می شویم با تمام وجود ترس و مرگ و تبدیل شدگی را حس کنیم و به خودمان که می آییم خیالمان راحت شود که ما درون داستان نیستیم و راحت در تختخوابمان لم داده ایم و فقط نظاره گریم و خواننده ! رضاجولایی در این مجموعه خیلی آرام و خونسرد ور دیگرمان را برایمان به تصویر می کشد تا یادمان بماند که در موقعیت خاص تبدیل به چه انسان های جنایتکاری می شویم !

قسمتی از داستان " جانور " ص 48

همه جا از رطوبت خیس بود . مه چندان غلیظ نبود بنابراین راه سربالایی را پیش گرفتم . صخره ها لغزنده بود و می باید احتیاط می کردم . بزودی همه چیز در میان مه ناپدید شد . تصمیم داشتم تا صخره های بالا دست ، جایی که بوته های وحشی جای خود را به درختان کوهی می سپرد بالا بروم ، اما بزودی احساس کردم در میان مه نمی توانم مسیر مناسب را پیدا کنم . هنگام بالا رفتن از صخره ای صدای ریزش خاک و سنگ را از اطرافم شنیدم . چند لحظه بی حرکت ماندم اما دیگر هیچ صدایی شنیده نشد . بالاتر از صخره راه بزرویی پیدا کردم چند گامی بیشتر برنداشته بودم که صدایی را از پشت سر شنیدم . انگار خره ی جانوری بود . تفنگ را از دوش برداشتم . در شکاف صخره ای پناه گرفتم . می خواستم تفنگ را پر کنم اما نمی توانستم . دچار هیجان شده بودم . فشنگ ها جا نمی رفت و هنگامی که در مخزن جا گرفت ، ضامن درست بسته نمی شد . دست هایم می لرزید ، انگار نیرویی در آنها نمانده بود . بعد درست از پشت سرم صدای پایی شنیدم. برگشتم. شبحی از درون مه پیش می آمد...

برکه های باد/رضاجولایی/نشرآموت/11000تومان

#برکه های باد

#آموت

 

/ 8 نظر / 35 بازدید
مارال

خیلی اهل داستان کوتاه نیستم ولی فکر کنم خوندن این کتاب تجربه جدیدی باشه.

فرمولساز

تا حالا با داستان نترسیدم! داستانهای آگاتا کریستی را در نوجوانی میخوندم خیلی مرموز و جذاب بود ولی یادم نمیاد ترسیده باشم. اونها هم حساب داستان ترسناکه؟

روزبه

من اولين بار با بلندي هاي باد گير ترسيدم 13 سالم بود و توي خونه پسر عمه ام تنها بودم اول كتاب جايي كه كاترين به مرد راوي داستان حمله ميكنه ولي يهنفس تمام كتاب رو توي يك روز نصفي خوندم آخرش عاشق شدم

فرمولساز

فهمیدم چه ترسی منظورته. مرسی [گل]

مجتبی

چه خوب که کتابای نویسنده های جدید ایرانی رو می خونید. من که خیلی نمی رسم این کارو کنم. گرچه همین چند روز پیش یک کتاب تموم کردم که نویسنده اش یک سال از خودم بزرگتر بود! تجربه ی جالبی بود.

افسانه

يه مدت عاشق فيلم هاي ترسناك بودم! يعني ژانر مورد علاقه ام معمايي و ترسناك بود... ولي الان يه خرده سليقه ام فرق كرده! به نظر من ديدن فيلم ترسناك يا خوندن كتاب ترسناك براي اينكه واقعا بترسي شرايط مي خواد... بايد شب بلند زمستاني باشه، هوا يه ريزه سرد باشه،‌ تنها باشي و خونه هم يه خرده وهم برانگيزتر از هميشه باشه! آره اگه اين شرايط رو نداشته باشي خيلي نمي چسبه! يعني من يه همچين مازوخيزمي دارم ها!!!

کاوه

شما حتمن رمانِ یخ سینا حشمدار را هم بخون. رمانِ ترس است. من که خیلی خوشم آمد.

رضا جولايي

سلام . بطور تصادفي نظر شما را درباره بركه هاي باد خواندم .متشكرم. هر چند نيت من از ابتدا نوشتن قصه ترسناك نبوده ، به هر حال برايم جالب بود. دوست دارم نظر شما را در باره قصه هاي ديگرم هم بدانم. مثلا نسترنهاي صورتي ىا سوء قصد به ذات همايونى.