داستان " آدم ها " ی بی رویا

گوزن ها

معتاد بود ، معتاد به هروئین . اما آدم با حالی بود. بچه ها هوایش را داشتند. پول می دادند تا خودش را بسازد که دستش به دزدی نرود. اما باز گاه دزدی هم می کرد. نادر بود . منظورم این است که اسمش نادر بود . وگرنه مثل او توی جنوب شهر اگر پر نبود کم هم نبود. اما نادر بی آزار بود . کاری کرده بود که همه او را یک معتاد بپذیرند. چرا ؟ چگونه ؟ شاید به زبان چرب و نرمش بر می گشت.

شاید هم به این که هیچ کس او را در حال خماری و اوضاع خراب ندیده بود.وقتی به پیسی می افتاد می زد می رفت توی خرابه های اطراف فرودگاه. تا خودش را نمی ساخت و حمام نمی رفت پا توی خیابان نمی گذاشت. وقتی توپ می شد ، صورتش را می تراشید و سر و کله اش سرچهارراه پیدا می شد. رفیق گرمابه و گلستانش خلیل آبگوشتی بود. خلیل چرخ طوافی داشت. چرخ مال خودش نبود. مال پدرش بود. پدرش پیر بود و زود خسته می شد. برای همین اغلب خلیل می نشست پای چرخ و هندوانه می فروخت. خلیل می نشست روی پیت حلبی و او هم می نشست روی زمین . خلیل آخرین فیلمی را که دیده بود صحنه به صحنه ، ذره به ذره برای او تعریف می کرد و او با چنان شوقی گوش می داد که انگار هوش و حواسش را از دست داده است. خلیل همه ی فیلم های فارسی را می رفت و بعد آنها را باتمام جزییات برای نادر تعریف می کرد. من برای اولین بار داستان فیلم های نقره داغ ، کوچه مردها ، فرار از تله ، طوقی و قیصر را از او شنیدم.بعد که این فیلم ها را دیدم ، اصلا به آن زیبایی که خلیل برایم تعریف کرده بود ، نبود . نادر چنان زل می زد به دهان خلیل که باورم نمی شد یک نفر بتواند چنین کسی را مسحور کند. وقتی فیلم گوزن ها را برای نادر تعریف می کرد نادر اشک در چشم هایش جمع می شد. من گوزن ها را بارها دیده بودم و فکر می کردم کسی روی دستم نیاید. اما خلیل گوزن ها را ده بار دیده بود و بیشتر از ده بار هم برای نادر تعریف کرده بود . وقتی می رسید به آخر فیلم ، آنجا که پلیس ها خانه را به رگبار می بندندو در و دیوار را سوراخ می کنند و بهروز تیر می خورد و می گوید : " نمردیم و گوله هم خوردیم " نادر اشک هایش سرازیر می شد و می زد زیر خنده . می گفت : " بابا اینا همه اش فیلمه..."اما نادر درست بشو نبود. یک بار به خلیل گفتم : " بابا یه پولی بده خودش بره فیلم رو ببینه ..." گفت : " نادر می خوای بری فیلم رو ببینی ؟" نادر گفت : " نه بابا توی سینما خوابم می بره ..." همیشه آخر داستان خلیل یکی از آن هندوانه های شکسته را می داد به نادر ببرد یا همان جا با هم می خوردند . اما پدر خلیل از این دوستی ناراحت بود . وقتی می آمد می دید خلیل نشسته به وراجی کردن ، نیش و کنایه می زد و نادر و بقیه ی بچه ها را از دور چرخ می تاراند .نادر حد و اندازه ی خودش را می دانست . سکوت می کرد و بدون اینکه چیزی بگوید ، می رفت آن طرف چهاراه و روی سکوی مغازه ای می نشست که صاحبش آدم خوش خلقی بود. وقتی جنگ شروع شد ، خلیل رفت جبهه و چون تیرها و ترکش هایی که آنجا بودند همه واقعی بود خلیل خیلی زود شهید شد و جنازه اش را آوردند تهران و چیزی نگذشت که سر خیابان پر از حجله شد. نادر شده بود داغدار و همه رتق و فتق امور افتاده بود دست او. یکی می گفت : " آقا نادر قابلمه ها را کجا بگذاریم ..."یکی می گفت : " آقا نادر غذا برای زن ها نبرده ایم ..." و ... پدر خلیل هم انگار نادر همه کاره بود وقتی عزاداری تمام شد ، چرخ طوافی را داد به نادر تا جای خلیل را پر کند. هم خودش درآمدی داشته باشد و هم نادر از بی سروسامانی در بیاید . یک مدت نادر سر به راه شد و کسب . می نشست روی پیت حلبی و داستان فیلم هایی که خلیل برایش تعریف کرده بود برای بچه ها می گفت. اما انگار زود حوصله اش سر رفت و یک شب که چرخ را غژغژ کنان گذاشت توی حیاط خانه غیبش زد و دیگر توی محل پیدایش نشد . پدر خلیل هم دیگر کاسبی را گذاشت کنار و خرجش را بچه های بزرگترش می دادند . جای چرخ طوافی خلیل و نادر آن قدر خالی بود که سر خیابان را از شور و حال انداخته بود . اما یلی طول نکشید که سر و کله ی نادر باز پیدا شد ، چون گلوله هایی که توی جبهه بودند واقعی بود نادر توانست نقشش را یک بار بازی کند. توی خیابان پر از حجله شد ، حجله ی شهیدی که در آن خیابان هیچ خانواده ای نداشت...

/ 14 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین قربانی

سلام الی عزیزم. خشته نباشی. آدم ها رو سال گذشته خوندم و مثل کتاب های دیگرایشان لذت وافری بردم.

یاسمن

با اینکه داستان کوتاه دوست ندارم اما احتمالا ادامه این رو می خونم . ممنون از معرفی

افسانه

كار جالبي كردي كه يكي از داستانهاشو برامون گذاشتي... ممنون بابت زحمت تايپش... شيرين و شيوا بود

الهام

چقد حسودیم میشه که با وجود پسرک هنوز هم این همه کتاب خون باقی موندی. خوشحالم هر بار که میام اینجا اسم یه کتاب تازه هست واسه آشنا شدن.[لبخند]

پرشکوه

کتابهایی که معرفی می کنید همیشه خوبه.

لی لی

جزو کتابهاییه که توی نوبت خوندنمه! [لبخند]

مجتبی

:))) این خنده از این جهته که 2-3سال پیش من این کتاب رو اونقدر توصیه اش کردم تا پسر خاله ام که اصلا نویسنده اش رو هم نمی شناخت خرید و خوشش هم اومد ولی خودم هنوز نخریدمش !!!! و آشنایی ام با این نویسنده و داستانک هاش از اون جا بود که سال 88 که هنوز روزنامه خوان بودم همین داستانک ها آخر ضمیمه روزنامه اعتماد چاپ میشد و میخواندم و خیلی خوشم میامد،و یک بار هم که نگاه کردم داستان های همون ضمیمه هستن که بصورت این کتاب جمع شدن[حالا شاید بعدا در شرق هم نوشته شدن ولی من در اعتماد میخواندم]. خلاصه گرچه نخواندمش ولی خوب میدونم که کتاب خوبیه !!

فرزان

درود الی جان یاد شما دوست خوب افتادم و علاقه وقلم خوب داستان نویسی ت__ اگه وقت وحالشو داشتی اینجا http://www.ettelaat.com/ethomeEdition/jav/2/ توی مجله ی جوانان امروز ص27/27 می تونی داستانم رو با عنوان "رویای شبهای من "بخونی خوشحال میشم نظرتو بدونم . توی این وبم هم لینکشو گذاشتم http://sangava.blogfa.com/ بعد برای مطلبت برمی گردم__برقرار باشی

فرزان

قشنگ داستان میگه واین شاید ناشی از آشنایی و تسلط خوبش از شرایط وموقعیت اجتماعی مذهبی ماست.. درود__

k

سلام...لطفا درد و دلم رو گوش کن....کی کتاب می خونه؟تو این گرونی؟این همه سایت دانلود و نسخه پی دی اف...سایت فیلتر و این همه سایتهای اطاع رسانی و ویکی پیدیا....سایت کارا کتاب اولین و آخرین سایت کتاب نایاب در ایران داره زورهای آخرش رو می زنه.نیاز به مهربونی شما داره...تنها یا معرفی به دوستهات یا لینک نمودن و دو خطی نوشتن از ما این بزرگی تو را ثابت می کنه.دریغ نکن واسه لینک نمودن با نام خرید کتاب نایاب یا شهر کتاب نایاب لطفت جبران می شه www.karaketab.com