مشغله های به نظر من " خاص "

بچه که بودم یک برنامه از تلویزیون ملی پخش می شد که الآن اسمش یادم نیست ولی یادمه یکی از بخش هاش در مورد شغل ها بود و یکی از شغل های عجیبی که در اون برنامه نشان دادند شغل " موز خم کنی " بود . مردی بور و سیبیلو و عینکی که " موز خم کن " بود ! دقیقا کارش این بود که موزهایی که از درخت چیده شده بودند و به هر دلیلی صاف بودن را جدا می کرد و توی یک گیره ی خاص می گذاشت و با فشار کمی ، اندکی خمشان می کرد . این تصویر تا به امروز در ذهن من به همان کیفیت وحشتناک غیر اچ ادی تلویزیون مبله ی سال های کودکی ام باقی مونده.

یه شغلی هم هست مثل کفشداری که فقط در کشورهای امام و امام
زاده دار معنا پیدا می کنه که اگر نباشند این جماعت اغلب زوار باید پابرهنه برگردند !

یکی هم شغلش اینه که جلوی در اداره ای ، سازمانی بایسته و ترددها رو بپائه و از همه بدتر دست بکشه به هیکل مردم از بالا تا پایین و حتا اون وسط مسطا ! تا مبادا یکی بمبی ، نارنجکی به خودش بسته باشه .

چند شب پیش هم وقتی فیلم " هیس ! دخترها فریاد نمی زنند " را دیدم ( حالا بماند که چقدر تحت تاثیر موضوع جسورانه ی فیلم قرار گرفتم ) شغل مامور اعدام توجه ام را جلب کرد ، اینکه چه بخوای و چه نه باید اونی باشی که اعدام رو انجام می دی .

عده ای هم کارشان بررسی رمان و داستان های نویسنده هاست که
تشخیص بدند که آیا اثر مناسب برای خوانده شدن عموم مردم هست یا نه ؟! غیر ممکنه این تصمیم تحت تاثیر سلیقه ی شخصی این افراد نباشه ، یکی فلان اسم رو دوست نداره و دیگری فلان ژانر را و دیگری فلان کلمه و یا جمله را تحریک کننده می داند و ... .
علامت سوال بزرگ من همیشه در مورد این افراد اینه که آیا اون ها همه ی کتاب را کامل می خوانند ؟ و اگر می خوانند چطور در دراز مدت تحت تاثیر کتاب ها قرار نمی گیرند که مگر رسالت خواند آگاهی بیشتر و در نتیجه تاثیر روی افکار نیست ؟

یکی هم مثل " هولدن کالفیلد " ناتور یک دشته و یا لااقل دوست داره که باشه با همان معصومیت آغشته به بددهنی نوجوانانه اش .

یکی هم شغل پاره پاره وقتش " وبلاگ نویسی " هرچند گاهی اون رو بی صاحب مدتی ول کنه ! ولی هر جا بره جلد همین خونه ی امن و کوچک خودشه و دوست هایی که با مهربانی سراغش رو می گیرند ...

/ 15 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

منم يه شغل خيلي جالب ميشناسم كارشناس روئيت هلال ماه كارش فقط سالي دوبار بيشتر نيست

مهدی

..ღ♥ღ ..ღღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ ...ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ .......................ღ♥ღ ...........ღ♥ღ...ღ♥ღ ...........ღ♥ღ ...........ღ♥ღ.........ღ♥ღ.....ღ♥ღ ...........ღ..ღ♥ღ.......ღ♥ღ.....ღ♥ღ ...........ღ......ღ♥ღ.....ღ♥ღ.....ღ♥ღ ...........ღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ♥ღ♥ ......ღ♥ღ ...........ღ♥ღღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥........ღ♥ღ ....................................................ღ♥ღ ..........................@@..@@.............ღ♥ღ ..........................@@..@@.............ღ♥ღ ..............................@@................ღ♥ღ ..............................@@...............ღ♥ღ . . . . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶ تشریف بیارید . . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶ تشریف بیارید . . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. .. .¶¶ تشریف بیارید . . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶ تشریف بیارید . . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶ تشریف بیارید . . . . . ¶

شیرین

الی جون چقدر این مطلبت چسبید! اتفاقا از خودم می پرسیدم چرا نمی نویسی ... اما خوب نمی خواستم فضولی کنم و بپرسم. جای نوشته هات خیلی خالی بودند. راستش الی جون بلاگ نویسی توی ایران شغل نیست، اما بلاگر های موفق در جاهای دیگه دنیا درآمد دارند. وقتی میزان بازدید صفحه بالا باشه کلی اسپانسر پیدا میکنه و درآمد ها هم گاهی واقعا بالا هستند. نمونه اش بلاگ کمدین سابق - فعال سیاسی فعلی beppe grillo . منتها موضوع اینجاست که الزام اینکار هم آزادی بلاگره در مباحث انتخابی. ایران همه چیزش نصفه و نیمه است و بلاگر هم به خنثی نویسی و قیچی کردن کلام و افکارش مجبور میشه.

یادداشت های مینا

بله دیگه ... کاشکی اون ویلاگ نویس ها یه کمم بیشتر فکر مخاطب ها بودن که مثلا یه ماه الکی نمونن تو خماری[نیشخند]

رحمان

سلام دوست خوبم. ما در زمینه طراحی سایت مشغول به فعالیت هستیم. ممنون میشم وب سایت ما را نیز در لیست پیوندهای وبلاگتان قرار دهید. با تشکر فراوان

افسانه

چه پاره پاره از همه جا نوشته بودي ها! والا ما كه نه از شغل شريف موز خم كني سر در آورديم و نه مي تونيم يه لحظه خودمون رو جاي اون مامور اعدام قرار بديم... ولي اين رو مي دونم كه هر خواننده اي خواننده نيست و هر بيننده اي هم بيننده... فك مي كني چند نفر مثل خودت به شغل شريف مامور اعدام توجه كرده تو فيلم هيس؟! ها؟؟؟ همون تعداد نفرات هم در خواندن واقعا تصوير سازي مي كنند به شكلي كه يادشون بمونه و هميشه تو ذهنشون جاري و ساري باشه... مي خوام بگم كه كمن آدمهايي كه از دل و جون كتاب بخونن يا فيلم نگاه كنن... چند روز پيش داشتم در مورد فيلم گذشته حرف مي زدم يهو گفتم دقت كرديد زماني كه داشت كلنجار رفتن ماري و شوهرش رو به تصوير مي كشيد صداي جيرينگ جيرينگ لوستر ها پشت ماشين مرده هم رو اعصاب بود... همه نگام كردن و كمتر كسي انگار اون حس منو داشت... اكثرا فقط خود داستان رو اون هم اون جوري كه خودشون دوست دارن دنبال مي كنن

مارال

کاش وبلاگ نویسی و به خصوص معرفی کتاب شغل بود. مثلا کتابهای یه ناشر به خصوص رو معرفی می کردیم و پول می گرفتیم. ولی اینجا ایرانه و ....

محسن

شریف ترین این ها همان وبلاگ نویسی است. گیرم شغل هم نباشد که نیست. کاری است بالاخره. بعضی از این کارها مختص یک جای ویژه است. مثل موز خم کنی که شاید فقط در جاهایی باشد که موز دارند. مامور اعدام وحشتناک است. من نمی دانم اگر کسی بیمار نباشد باید چقدر دستمزد بگیرد تا این کاره باشد. آنهایی که ممیزی کتاب می کنند هم فقط در کشور ایران و نیز کشورهای کمونیستی دستمزد می گیرند وگرنه در بسیاری از کشورها این کار اصلن وجود ندارد. کفشداری به هم چنین. در کلیساها کفش را از پا در نمی آورند. البته اینجا هم راه چاره ی جدیدی پیدا شده که به کسی به نام کفشدار دستمزد ندهند. و آ این است که زائران از یک جایی یک کیسه نایلون بر میدارند و کفش را در آن می گذارند و باخودشان می برند توو و با خودشان بیرون می آورند. بنابراین همان به که کاری داشته باشی که در آن ارباب رجوع ها با تکریم نگاهت بکنند کافیست. لابه لایش هم وبلاگ بنویسی که عده ای را به نانی برسانی (این را فراموش کردید). عده ای که نشسته اند و می خوانند که از شما نکته ای بگیرند که پیل ترتان بکنند. [لبخند]

سعدي

خيلي مطلب جالبي بود و متفكرانه.يكبار خواستم همچين مطلبي بنويسم ولي نتونستم ذهنمو براي نوشتنش جمع و جور كنم.لذت بردم واقعن.

کیمیاگر

یه بار یه ناشر به ممیزی یکی از کتابای پزشکی که از قضا جز کتابای دانشگاهی بوده میگه اگه خانمت بیمار شد وشما رفتین به مطب یه پزشک متخصص زنان اون پزشک میتونه بگه من نمیتونم همسرتون درمان کنم چون دقیقا همون مبحثی بوده که شما سانسورش کردین...