خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت

نمی دونم آقای " شرمن الکسی " اصلا حدس میزنه که یک زن توی تهران توی طبقه ی چهارم یک ساختمان چهارطبقه ی بی آسانسور در حالیکه لمیده روی مبلی نه چندان راحت و سه دانگ از حواسش به بازی پسرش در پارکینگ با بچه های ساختمان است با سه دانگ باقی مانده ی حواسش نوشته هایش را می خواند ؟! نوشته های کتاب " خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت " را ؟ نمی دانم اصلا از مخیله اش هم عبور می کنه که این زن همراه او در اردوگاه سرخپوستان واقع در آمریکا برای ساعاتی زندگی می کند ، گریه می کند ، می خندد و هر از گاهی کاریکاتورهای چاپ شده اش در کتابش را به شوهرش نشان می دهد و تعریف می کند و می خندد ؟ به هر حال آقای الکسی من بابت تمام دقایقی که به خواندن صادقانه ی زندگی ات مشغول شدم ازت متشکرم ! باور کنید نه هزار تومن برای این کتاب دادن خیلی خیلی ارزشش را داره تا ساعاتی بخندید و یا حتا گریه کنید و با فرهنگ و نوع زندگی فلاکت بار سرخپوستها در آمریکا آشنا بشید . قبلا هم یک داستانش را در کتاب " خوبی خدا " خوانده بودم . داستان پیرمرد الکلی ای که صبح ها که سرحاله کلی نقشه برای زندگیش می کشه اما غروبها دربدر یک بطری الکل حاضر میشه همه چیزش رو بفروشه تا فردایی دیگه ... ( اگر دست یادم باشه ).

به این عکس خوش تیپ شرمن الکسی نگاه نکنید ، آقای نویسنده در زندگی اش با انواع و اقسام  درد و مرض های جسمی روبرو بوده ، اصلا خط اول کتاب اینطوری شروع میشه : وقتی به دنیا آمدم توی مغزم آب بود . دقیق ترش را بخواهید ، نه ، آب نبود. راستش به دنیا که آمدم مایع نخاعی داخل جمجمه ام بیش از اندازه بود.... 

/ 13 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس(فانوس به دست)

چه قد کتاب نخونده دارم من[ناراحت] باورت میشه الی جون دیشب که قلبم توی دهنم بود و داشتم دعا میکردم پنالتی هارو بگیره کاسیاس با خودم میگفتم اصلا به ذهنشم هم خطور میکنه یه دختر تو ایران فلان شهر توی یه خونه ی ویلایی (میخوام خونمون و به رخ بکشمااااااا [عینک]) داره این جور به یه زبون دیگه واسش دعا میکنه؟ دنیای کوچیکی

مهدی آریان

نمی دونم آقای «شرمن الکسی» اصلا حدس می‌زنه که یک مرد توی تهران توی طبقه‌ی سوم یک ساختمان سه‌ طبقه‌ی بی‌آسانسور در حالیکه نشسته روی صندلی نه چندان راحت و شش دانگ حواسش به معرفی کتاب "خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت" است، توی سررسید کوچکش نام کتاب را یادداشت می‌کند تا در اولین فرصت بخردش و بخواندش؟!

سپهر

سلام.وب شما را به کلی دیدم(((زیباست)))اگر مایل بودید به من هم سری بزنید و اگر باز هم مایل بودید من را با نام magic blog لین کنید و بگویید با چه نامی لینکتان کنم.

سایه

سلام. چقدر جذاب میتونه باشه. همیشه آدم های بزرگ از بین دردها بزرگ شدن. و این زندگی نامه ها بهترین کمک به آدمای کمال طلب میتونه باشه تا ازش الهام بگیرند. ممنون بابت این معرفی های خوبتون.

افسانه

بی تردید باید کتاب جالب و خوندنی باشه. راستش هیچی از زندگی یه سرخپوست نمی دونم و به جز این فیلم هایی ساده ای که از اونها دیدم نمی تونم تصویر دیگه از زندگی اونها برای خودم مجسم کنم... با این تعریفهایی که تو کردی قطعا ارزش خوندن رو داره و من حتما می رم سراغش... آره این روزها باید اطلاعاتم رو کامل کنم و شکی نیست که به محتویات این کتاب هم نیاز خواهم داشت...

علی شاه علی

سلام اولا که وبلاگ مهراوه شریفی نیاست. برای خود خودش است ثانیا ممنون بابت اطمینان خاطر و قوت قلبی که به بنده دادید!!! همچنان قدرتمند هستم در فضای مجازی

طوطی

ممنون که لیست خریدمو هی سنگینتر میکنی. به شرطی که باز یادم نره وقتی میرم تو کتابفروشی[زبان]

سایه

دقیقا همینطوره. چون خیلی ها تو زندگی شون دردهای زیادی دارن اما درصد کمی درست انتخاب میکنن... باز هم ممنون

حسین

می دونی وقتی یادداشتت رو خوندم خیلی حست و دوست داشتم . مخصوصا نزدیکی خودم به فضایی در حال خوندن اون کتاب بودی برای همین تصمیم گرفتم صادقانه در مورد کتاب چیزی برای اینجا بنویسم. یه روز گرم وقتی هیچ پولی نداشتم جز 10 هزار تومن لعنتی. با تماس یه دوست متوجه شدم که روز تولد دوست مشترکمون همون روز گرم . و قرار اونو توی پارک هنرمندان ببینیم. حدس زدن بقیه اش کاری نداره. رفتم کتاب فروشی و با اینکه خیلی دوست داشتم این کتاب و بخونم اما خریدم و کادو کردم و بردم برای دوستم. اونم نخونده بودش خوشحال شد. اما منم مونده بودم و یک هزار تومنی پاره و کتابی که نتونسته بودم بخرم برای خوندن! راستش امشب تولدم .